على اكبر دهخدا

1299

امثال و حكم ( فارسى )

پاسخش دادم كه من در هر دو معنى كاملم * هر دو را سنجيده بر وزنى كه آن درخور بود نظم را كردم سه دفتر ور بتحرير آمدى * علم موسيقى سه دفتر بودى ار باور بود فرق گويم من ميان هر دو معقول و درست * تا دهد انصاف آن كز هر دو دانشور بود نظمرا علمى تصور كن بنفس خود تمام * كو نه محتاج اصول و صوت خنياگر بود . . . ناى زن را بين كه صوتى دارد و گفتار نى * لاجرم در قول محتاج كس ديگر بود پس در اينمعنى ضرورت صاحب صوت و سماع * از براى شعر محتاج سخن‌پرور بود نظمرا حاصل عروسى دان و نغمه زيورش * نيست عيبى گر عروسى خوب بىزيور بود بامير خسرو دهلوى . گر كنى بر مه تفو بر روى تو باز آيد او . مولوى . گر كهان مه شدند خاقانى تو در ايشان بمنكرى منگر كهترى را كه مهترى يابد هم بدان چشم كهترى منگر خرد شاخى كه شد درخت بزرگ در بزرگيش سرسرى منگر هر ذليلى كه حق عزيز كند آن عزيزيش اين سرى منگر گاو را چون خدا ببانگ آرد عمل دست سامرى منگر . خاقانى . گرگ آشتى . صلحى به نفاق . تمثل : غم ديدم از آنكس كه مرا ميبايد * ببريدم از او تا دل من بگشايد . ناديدن او همى مرا بگزايد * گرگ آشتئى كنيم تا چون آيد . فرخى . صواب آنست كه گرگ آشتى كنيم و باز گرديم كه نبايد خطائى افتد . ابو الفضل بيهقى . و بميان . درآمدند و گرگ آشتى برفت . ابو الفضل بيهقى . امروز نماز ديگر گفت كه رسولى فرستد و با اين قوم گرگ آشتى كند . ابو الفضل بيهقى . اى صبا درد دل يوسف مگو يعقوب را * آشتى كردند يارانش ولى گرگ آشتى . آصفى . گرگ آشتى لطف عتاب آشناى او * اين آن عنايت است كه يكرو نميكند . شفائى . از دل برون نكرده خيال جفا هنوز * گرگ آشتى است يوسف ما را بما هنوز . سليم . امان كه يافت از گرگ دغل‌باز * كه با روبه كند گرگ آشتى باز . عطار . دل خان تو شد خواه روى خواه نشينى * گرگ آشتئى كن مكن اين گرگ‌ربائى . خاقانى . نه با گرگ آشتى او پلنگى * نه با آهوى چشمش روبهى بود . جمال الدين عبد الرزاق . روز و شب گرگ آشتى كردند آنگه ماه و مهر * حسن خود بر يوسف مصر آستان افشانده‌اند . خاقانى چكند بره با حمايت تو * گرگ آشتى سگ شبانرا . سيف اسفرنك . با تو گر اين سگ كند عزم بگرگ آشتى * بازى بز ميدهد تا كندت خوك بند . عطار .